خرید بک لینک
حدود یک سال بود که یه پسر مدام اطرافم می‌پلکید. انگار هر کاری می‌کرد تا فقط بتونه یه راهی برای ورود به زندگیم پیدا کنه. با هزارجور حرف قشنگ و عاشقانه، با پیام‌هایی که پر از قربون صدقه و اطمینان بود، با اسمایی که فقط مخصوص من ساخته بود، با حرف‌هایی که ته‌ش می‌خواست بگه: "من فرق دارم... منو راه بده توی دلت."اما نمی‌تونستم. نه اینکه بخوام کسی رو اذیت کنم، نه اینکه دنبال بی‌محلی باشم، ولی یه چیزی توی دلم می‌گفت "نه". یه صدای آروم اما قاطع که نمی‌ذاشت بهش دل بدم. حسی که بهم می‌گفت این آدم، آدمِ من نی

برچسب: نویسنده: رادین شریفی تاريخ: پنجشنبه 7 آبان 1405 ساعت: 11:15

صبح که چشم‌هایش به آرامی باز شد، هنوز دردی تیز و بی‌رحم در سراسر بدنش پیچیده بود. کبودی‌ها مانند لکه‌های سیاه و بنفش بر پوستش نقش بسته بودند، لکه‌هایی که از ساق پا تا بازوهایش کشیده شده بودند هرکدام داستانی از دردهای پنهان و روزهای بی‌رحم را روایت می‌کردند. احساس می‌کرد بدنش از سنگینی دردهایی که تمام شب ها در دلش ریشه کرده بودند، به‌تدریج از هم می‌پاشد. هر حرکت، هر نفس، گویی بر جسم و روحش زخمی به‌روز می‌زد. دست‌هایش که به سختی از زیر پتو بیرون آمد، به یاد می‌آوردند هر روز را که با ضربات پنهان و

برچسب: نویسنده: رادین شریفی تاريخ: پنجشنبه 7 آبان 1405 ساعت: 11:15

‌صد بار خوندم و هر صدبار ذوق کردم لب‌هایش نرم‌تر از صبح‌های اردیبهشت، نگاهش شیرین‌تر از بوسه‌ی آفتاب بر برگ‌های نازک گل یاس .. موهایش که بر شانه می‌لغزد، گویی شبنم‌های طلوع، آرام بر عطرِ پنهانِ پوستش چکه می‌کنند. دست‌هایش، نخی از ابریشم، حلقه‌هایی از طلای آفتاب، و لای انگشتانش، نسیمی که بوسه می‌زند. لباس سفیدش، همان رؤیایی‌ست که هر صبح در آینه جان می‌گیرد، سبک، رها، دلربا ..گل‌های سرخ، آرام روی گردنش خفته‌اند، حسادت می‌کنم به این خوش‌بختیِ کوچکشان! چه کسی می‌تواند بی‌تفاوت از کنارش بگذرد؟! دخ

برچسب: نویسنده: رادین شریفی تاريخ: پنجشنبه 7 آبان 1405 ساعت: 11:15

اولین باره که یکی همچین چیزی درباره‌م نوشته ❤️!‌‌ وقتی چشماتو دیدم، با خودم گفتمحیفه این چشما غمگین باشه وقتی میتونه بخنده، برق بزنه درست مثل اکلیل هایی که انگار فرشته ها می‌ریزن تو لیوان دمنوشی که هرروز صبح درست میکنه و با اون دستای ظریفش آروم با گلبرگ های غنچه ی رز خشک شده، یه جوری به اون لیوانِ بی جون، عطر و طعم زندگی میده که خوشبحالش! اصلا خوشا به حالِ هر چیزی که تو لمسش میکنی یا با اون چشمای قشنگت جادو می‌کنی ! بجای نگاه کردن! تو نوازش میکنی با چشمات، با پلک زدنت! وقتی مژه های بلندت به هم

برچسب: نویسنده: رادین شریفی تاريخ: پنجشنبه 7 آبان 1405 ساعت: 11:15

صفحه بندی